تبليغاتX
عطر عاشوراست اينجا عطر خاك
تا با خاک انس نگیری راهی به سوی مراتب قرب نداری. شهید آوینی

آنچه در ادامه خواهید خواند اولین نامه ای است که شهید عباس دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است.

خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام

بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه کرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد .
نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر . مهناز به جان تو کسی اینجا نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و ...

علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی ) امروز و فرداست که پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یک سر رفتم آن جا . علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم می خواستم برای خودم چای بریزم که گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد مریضه پروانه دست تنهاست . قول گرفت که سر بزنم گفت : نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت ، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند .

پروانه طفلک از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد کوچولو هم سرخک گرفته و پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یک دل سیر گریه کرده . به علی زنگ زدم و گفتم علی فکر کنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه کرده و حسابی برات گریه کرده است . علی خندید و گفت : حسود چشم نداری توی این دنیا یکی لیلی من باشه ؟

دلم اینجا گرفته عینکم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی که چند روز واکس نخورده نشستم تا آفتاب کم کم طلوع کنه باد آن روزی افتادم که آورده بودمت اینجا ، تو رستوران متل ریسکس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یکی از بچه ها بود .
اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یکی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم .

خیلی فرصت کم می کنم به خونه سر بزنم ، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم . دوش که پیشکش پوتینهایم را هم دو سه روز یکبار هم وقت نمی کنم از پایم خارج کنم . علی که اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی که هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود .

بچه های گردان یک شب وقتی من و علی داشت کم کم خوابمون می برد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازکردند . اولش کلی بد و بی راه حواله شان کردیم اما بعد فکر کردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را که در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان کپک زده است .

مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم که ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملکت غیر عادی . نمی شود توقع داشت چون یک سال است ازدواج کردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و کشور را رها کرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی کردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاکمان می آید . بگذریم

از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است کوه های بلند اطرافش را احاطه کرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناکرده آنجا را بزنند . درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم اگر کسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم .

لابد خیلی تعجب کردی که توی همین مدت کوتاه چطور شوهر ساکت و کم حرفت به یک آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا که می بیند انگار من را دیده .
سعی می کنم برای شیراز ماموریتی دست و پا کنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد .

مواظب خودت باش
همسرت عباس - مهر ماه 1359

 

نگارش در تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 توسط سعيد عسگرزاده |
سلام

اول اينكه عيد همتون مبارك اميد آن دارم كه امسال هر چي مي خواهيد خدا بهتون بده ان شاءالله

دوم اينكه باز اول سالي ما مشهديها حسابي حاليديم هم چشمامون به جمال ماه ولايت روشن شد هم پاي صحبتاش كلي كيف كرديم.

چشم همه دشمناي انقلاب كور كه نمي تونند اين همه اقتدار رو ببينند.

(( ما سلاح اتمي نداريم و نخواهيم داشت اما در مقابل تهاجم دشمنان براي دفاع از خودمان در همان سطحي كه دشمن حمله كند به آنها حمله خواهيم كرد.))

 

نگارش در تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391 توسط سعيد عسگرزاده |

برگرفته از همسنگر عزيزمان ياور سيد علي

يه سر به وبش بزنين خيلي خوبه.

http://www.vajeh20.blogfa.com/

نگارش در تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390 توسط سعيد عسگرزاده |

سلام به دوستاي گلم

من اومدم ، سرحال و پرانرژي و صد البته با كلي تصميم تازه.

مگه مي شه آدم از پابوسي و همنشيني با شهدا انرژي نگيره. دستاي خاليمون و باز كرديم و حسابي باكمون رو پر كردند. چقدر ماهند اين شهدا.

راستي تا يادم نرفته بگم هر جا رفتم حسابي رفقاي اين جبهه رو ياد كردم. اين به جواب همه اون دوستايي كه پيام گذاشتن و ايميل زدن كه التماس دعا. ديگه حسابتون با شهداست چقدر ماهند اين شهدا.

خيلي خوش گذشت جاي همتون خالي از همه بيشتر شلمچه. كانال رو به كربلاش، گودال قتلگاهش، سينه زني و روضه حضرت زهراش (س)، دستاي گرم و دل پر درد رفيق جامانده شهدا آقاي برام زاده. نمي دونم كيا امسال اونجا كربلايي شدن ولي خوش به حالشون كه كربلاشون رو از شهدا گرفتند چقدر ماهند اين شهدا.

از طلائيه هم كه نمي شه گذشت و چيزي نگفت. امسال اصلا" نمي دونم طلائيه چي ام بود. حسابي گيج و منگ بودم حس مي كردم با همه وجود كه دست و بالم خاليه. نيم ساعتي روي دژ منتهي به سه راهي راه مي رفتم. چقدر بد آدم دستش خالي باشه تو محضر شهدا. ياد شهيد حسني افتادم همون شهيدي كه يه سر و دو تا پا ازش موند و ياد اون هشت تا شهيد گمنامي كه گره ها باز مي كنند چقدر ماهند اين شهدا.

بچه ها امسال خيلي با صفا بودن. به دل پاكشون غبطه مي خوردم. خوش به حالشون اي كاش واسم دعا كرده باشن.رفقاي خوبي شديم روز آخري تو اهواز من و بالاي دستاشون گرفتن و چند بار به هوا انداختن دفعه آخرش هم ديگه من و نگرفتن با كمر اومدم پايين و پخش زمين شدم نشستن واسم فاتحه خوندن. چقدر صميمي شديم همش به بركت شهداست چقدر ماهند اين شهدا.

نگارش در تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1390 توسط سعيد عسگرزاده |
                            بسم الله

                                 کرب و بلا

                        دارد هوس

                   هرکه

به امید خدا چند صباحی رو قراره تو فضایی تنفس کنم که شهدا نفس کشیده اند، قراره جایی قدم بگذارم که شهدا خونشون ریخته شده، قراره جایی سجده کنم که عاشقانه پرواز کردند

قراره برم راهیان نور ان شاءالله.

چند روزی نیستم اگه آپ شدید خبرم کنید. عطر خاک رو تنها نذارید.

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 توسط سعيد عسگرزاده |

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت